X
تبلیغات
رایتل

 گشتاری در پاسارگاد  

بخش دوم: دشت مرغاب و ملک سلیمان

سسسسس

روزگاری دیرین بودکه نام دشت مرغاب با نام «مادر سلیمان» در پیوند بوده و ساختمان سنگی چهارگوش را آرامگاه «مادر سلیمان» می پنداشتند. در آن روزگار می پنداشتند که سلیمان نبی همان جمشید شاه اسطوره ای این سرزمین است و در زمانی دور او بر قالیچه ای (تخت) می نشست و دیوها درفرمانش بودند.

«هرگاه حضرت سلیمان بر بر بساط می نشست و در اطراف و اکناف عالم می نمود، هنگام نماز به هرجایی می رسید دیوهایی که در فرمان او بودند از سنگهای بزرگ که حمل و نقل آن به دست بشر امکان پذیر نبود. فوراً مسجدی یا تختی برای او می ساختند تا آن حضرت در آن مسجد نماز گزارد. بنابراین این گونه ساختمانها به نام تخت سلیمان نامیده شد»

چنین بود که نامهایی چون «تخت سلیمان» بر جاهایی که بازمانده هایی از سنگهای بزرگ تراشیده در آنها دیده می شدند، نهاده شده بود. در نوشتار پیشین گفتم که به باور من (ا. پریان) اینکه ساختمان سنگی دشت مرغاب را آرامگاه مادر سلیمان پنداشتند، می توانست با روان بودن دو رود «پلوار» و «مرغاب» و بودن چشمه های آب درپیوند بوده و همچون دیگر جاهای این سرزمین، ریشه باور به چنین پندارهایی باور ایرانیان کهن به ایزد بانو «اردویسور آناهیتا» باشد. نام «بلاغی» دارای ریشه ای ترکی و از ریشه «بولاک» به معنی چشمه بوده و به دلیل بودن چشمه سارهای زیبا که به رود پلوار می ریزند به تنگه جنوب دشت مرغاب داده شده است.

اینکه در ساختمان سنگی چهارگوش دشت مرغاب و همچنین دیگر ویرانه ها، هیچ نشان یا یادگاری از زنان نیست و همه پیکره های برجای مانده مردانه هستند، دیدگاه بالا را برجسته می کند. ساختمان سنگی چهارگوش تنها یادگار برجای مانده در دشت مرغاب نبود. چند ویرانه از کاخها، سکوها و برجهای سنگی و همچنین نگاره مرد بالدار در نزدیکی آن دیده می شدند. در گوشه و کنار آنها چند نوشته میخی کنده شده بودند که هیچ کس از آنها سردر نمی آورد و سده ها می پنداشتند که دیوهای در فرمان جمشید یا سلیمان آنها را نوشته بودند. چرا که باور بر این بود که تهمورث دیوبند پدر جمشید دیوان را درفرمان درآورد و آنها را وادار ساخت که به آدمیان نوشتن بیاموزند.

نبشتن به خسرو بیاموختــــــند       دلش را به دانش برافروختـــــــند

نوشتن یکی نه که نزدیک سی       چه رومی چه تازی و چه پارسی

پس در اندیشه مردمان آن روزگاران یکی از آن سی دبیره ای که دیوان به پدر جمشید آموختند، همین نشانه های میخی پراکنده در تخت جمشید، نقش رستم، بیستون یا دشت مرغاب بود.

می توان پنداشت که در سده های نخستین هجری که جمشید را با سلیمان یکی دانستند، ساختمان سنگی چهارگوش «آرامگاه مادر سلیمان» و تختگاه سنگی بزرگ در گوشه ای از دشت مرغاب را «تخت سلیمان» می خواندند.

«مشهد محل شهادت و قبر انبیا و اولیا و بزرگزادگان دین را گویند و چون این بلوک را مشهد ام النبی گفتند و چون مشهد عجم حضرت سلیمان (ع) و جمشید را یکنفر دانسته اند آنرا مشهد مادر سلیمان نیز گفته اند.»

گویا زمانی «سلیمان پسر جعفر» برادر هارون الرشید در سده نخست هجری فرمانروای این ناحیه بود و شاید نام او در پراکنده شدن و آمیزش نام جمشید با سلیمان نقش داشته باشد. به نوشته «فرصت الدوله» در کتاب «آثار عجم» مادر سلیمان پسر جعفر که همراه پسرش به پارس آمده بود، در دشت مرغاب درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد. شاید در نزدیکی همین ساختمان سنگی چهارگوش. پس این رویداد ریشه دادن نام «گور مادر سلیمان» به این ساختمان سنگی چهارگوش پس از سده ها گشت.

با گذشت زمان دشت مرغاب گور مادر سلیمان و پس از آن سازه های سنگی بزرگ در پارس که می گفتند از آن جمشید است از آن سلیمان شده کسانی که بر پارس فرمانروایی می کردند، «وارث ملک سلیمان» خوانده می شدند.

«وارث ملک سلیمان، سلغر سلطان، مظفر الدنیا و الدین، تهمتن سعدبن اتابک زنگی ناصر امیرالمومنین» (تاریخ وصاف)

سعدی که خود در سده هفتم هجری در پارس می زیست در پیشگفتار کتاب زیبای گلستان، درباره «ابوبکر بن سعد بن زنگی» چنین سخن گفت:

«...خداوند جهان و قطب دایره زمان و قائم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان شهنشاه معظم اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی...»

خداوند فرمان ملک سلیمان         شهنشاه عادل اتابک محمد

سعدی که کتاب گلستان را به نام همان اتابک ابوبکر بن سعد بن زنگی نوشت، خود دشت مرغاب و گور مادر سلیمان را از نزدیک دید. در روزگار اتابکان فارس مسجدی در کنار ساختمان سنگی برپا شد. روی سر در این مسجد که با سنگهای ویرانه های کاخهای دشت مرغاب ساخته شد، چنین نوشتند:

«العماره المسجد الملک العادل العالم الموید ... و الاسلام المسلمین وارث ملک سلیمان سلغر سلطان سعد بن زنگی اتابک ناصر امیرالمومنین خلد الله سلطانه... عشرین...»

مسجد جامع روزگار اتابکان فارس در کنار همین ساختمان سنگی چهارگوش ساخته شد و این ساختمان زیارتگاه کسانی شد که به دیدار این مسجد آمده و می خواستند آرامگاه مادر سلیمان را نیز زیارت کنند. شگفت انگیز است که سده ها زنان به زیارت این ساختمان چهارگوش رفته و از این ساختمان تبرک می جستند. نزد مردمانی که در آن دشت زندگی می کردند با در آن آمد و شد داشتند این ساختمان سنگی ویژه زنان بود و مردها نمی توانستند به درون اتاق بالای آن بروند.

«این مرغزار نزدیک قبر مادر سلیمان است و قبر مادر سلیمان از سنگ کرده اند. خانه ای چهارسو هیچ کس در آن خانه نتوان نگریدن. گویند طلسمی ساخته اند که هرکه در آن خانه نگرد کور شود. اما کسی را ندیدم که این آزمایش کند.» (ابن بلخی، سده پنجم هجری)

شاید این سخن را برای این می گفتند که کسی نتواند آسیبی به این ساختمان بزند. پس به ویژه به مردان می گفتند که اگر به اتاق بالای ساختمان گور مادر سلیمان بروند، کور خواهند شد. بسیاری از مردم محلی این سخن را به گونه ای باور داشتند و گمان می کردند که با نزدیک شدن مردان به اتاق آرامگاه، روان مادر سلیمان که یک زن بود، آزرده خواهد شد. حتی امروزه نیز هنوز سالخوردگان روستاهای پیرامون این دشت به این دیدگاه باور دارند.

برخی از جهانگردان که در روزگاران پیشین به دشت مرغاب می آمدند، می دیدند که زنان محلی به زیارت این ساختمان سنگی رفته و دربرابر آن نیایش می کردند. زمانی نیز جهانگردی کنجکاو که می خواست اتاقک بالای این ساختمان را ببیند، با واکنش تند زنان نگهبان روبرو شد.

برخی نیز به این سخنان شک برده و پنهانی تلاش می کردند به درون اتاقک بروند تا شاید گنجی پنهان شده را در آن بیابند. اما هنگامیکه به درون آن می رفتند، می دیدند که در آن اتاقک کوچک هیچ چیز نیست و تنها در دیواره جنوبی اتاق محراب و قبله نمایی را برای یافتن قبله و خواندن نماز تراشیده بودند.

این محراب و سنگنبشته روی آن و همچنین قبله نما در روزگار همان اتابکان (سعدبن زنگی) و سال 1220 میلادی تراشیده شده و نشان می دهد که کسانی به درون اتاقک این ساختمان سنگی آمد و شد داشته و در آنجا نماز می خواندند. همچنین باید گفت که تراشیدن محراب و سنگنبشته و قبله نما بر دیوار درون اتاقک کاری بود که تنها مردان می توانسته اند آنرا انجام داده باشند نه زنان.

پس این باور که مردها نباید به درون بالای ساختمان سنگی چهارگوش بروند، باوری عامیانه و تنها درمیان مردمان روستاها و عشایر پراکنده بوده و بسیاری از مردم دیگر آنرا باور نداشتند. خود ابن بلخی نیز آنگونه که از نوشته اش پیداست به این باور سخت شک داشت.

با این همه مردمان نجیب آن روزگاران که به دیدار این ساختمان سنگی می رفتند، به آن احترامی ویژه گذاشته و حتی دربرابر آن دست به دعا بر می داشتند. یافته های باستانشناسی که زمانی به سرپرستی شادروان علی سامی انجام شد، آشکار ساخت که بسیاری از مردم محلی پس از مرگ در پیرامون این ساختمان به خاک سپرده شده و چندین سنگ گور در نزدیکی این ساختمان پیدا شده است. سده ها بود که هیچکس نمی دانست چه کسی روزگاری در این ساختمان سنگی آرمیده بود. اما آن مردم گویی ناخواسته نشانی از بزرگی و شکوه را در این ساختمان سنگی دیده و با دلی پاک آنرا از خود می دانستند. جایگاهی که زمانی کوروش بزرگ در آن آرمیده بود، روزگاری آرامشگاه مردمی بود که آنرا دیده و زیارت می کردند و آن مردم ناخواسته مردی بزرگ را پاس میداشتند که از دل همان فرهنگ و شیوه زندگی آنان برخاست.

X
تبلیغات
رایتل
X
تبلیغات
رایتل