X
تبلیغات
رایتل

اگر از راه سراشیبی که از پای پیکره های گودرز و مهرداد به سوی سنگنبشته داریوش پیوسته است بالا بروید سنگهای بسیار بزرگی را می بینید که پراکنده و در گوشه و کنار دیده می شوند. بی گمان این سنگها بدست همان کارگرانی که سنگنبشته داریوش بزرگ را تراشیدند، از کوه کنده شده و از پای دیواره دور شده اند.

دیواره سنگنبشته داریوش بزرگ بی گمان بهترین جا برای نمایش پیروزی های او بود. زیرا در هیچ جایی از شاهراه کهن و در سرزمین ماد چنین دیواره ای را نمی توان یافت که در نزدیک راه بوده باشد. در سراسر راه کهن اگر به کوهها و خود بخشهای دیگر کوه بیستون بنگرید، دیواره های سنگی بر فراز شیبهایی هستند که فاصله ای دراز را از جاده درست کرده اند. بهتر بگویم یا دیواره ای به این بزرگی نیست یا اگر هم بوده باشد برای رسیدن به آن یا دیدن یادمانی بر روی آن باید راهی دراز را از جاده تا پای دیواره پیمود که این راه دراز خود باعث می شود که اگر یادمانی بر دیواره کنده شود به آسانی از جاده دیده نشود.

ما از راهی که به پای دیواره می رسد رسیدیم و به پای پلکانی آهنی رسیدیم که به تازگی برای دسترسی به خود سنگنبشته ها زده اند. سالها پیش از آنکه این پلکان را زده بودند نیز یکبار به آنجا رفته بودم در پایین ترین نقطه شکاف کوه که راه سراشیبی پایان می یابد و درست در پای دیواره سمت راست، غاری هست که دهانه بسیار باریکی داشته و زمانی چندین اثر از روزگار بسیار کهن از آن یافت شده است. اکنون این غار پشت پلکان آهنی پنهان شده و مردمی که به دیدار سنگنبشته می روند آنرا نمی بینند. می توان پنداشت که این غار یکی از جایگاههایی بوده که آن کارگران نیز با آن سروکار داشتند یا استراحت گاه آنان بوده است.

 

 

 

به پای دیواره سنگنبشته که رسیدیم دیدیم که درب پلکان را بسته اند و نمی توان از آن بالا رفت. با یکی از راهنمایانی که در آنجا بودم صحبت کردم و به ما گفتند که روزی دیگر می توان کلید را آورد و درب پلکان را باز کرد و بالا رفت و شوربختانه از آن پلکان نتوانستم بالا بروم و از خود نوشته های میخی عکس بگیرم. اما از آنان قول گرفتم که اگر زمانی دست داد و ما دوباره سفری به بیستون داشتیم با هماهنگی آنها درب باز شده و بالا برویم.

 

 

اما اگر آنجا باشید می توانید بدانید که کسی مانند سرهنری راولینسن چه کشید و چگونه خود را به نوشته ها رساند. اگر خاطرات او را بخوانید خواهید دانست که او چه کار بزرگی کرد. او در سال 1835 در حالیکه این امکانات کنونی نبود با اشتیاق بسیار به بیستون آمد در گام نخست چند نردبان بزرگ برداشت و از آنها بالا رفت. من که دیواره سنگنبشته را دیدم دریافتم که او چگونه نردبانها را گذاشت و بالا رفت.

او یک نردبان به دیواره پایینی و یک نردبان به دیواره بالایی تکیه داد سپس برفراز آخرین پله نردبان ایستاد و خود را به سنگها چسباند و با دست راست قلم و در دست چپش دفتری بود که از نویسه ها رونویسی می کرد.خود تصور کنید که چه کار بسیار خطرناکی را او انجام داد و اگر یکی از نردبانها می لغزید چه می شد؟

 

در پایین سنگنبشته بیستون دیواره های پلکانی به خوبی دیده می شوند که راولینسن نردبانها را بر آنها گذاشت.

 

دیواره هموار پای سنگنبشته داریوش

بار دوم که او در سال 1848 پس از جنگ در افغانستان به بیستون برگشت کارش از این هم بسیار ترسناک تر بود. در بار نخست که او با نردبان سروکار داشت توانست سنگنبشته های بخش پایین را بخواند اما اینبار باید برای نسخه برداری از دیگر نویسه های باقیمانده در بخش بالایی سنگنبشته ها در هوا و از یک طناب آویزان می شد. می توان پنداشت که اگر طناب به دور گردنش می پیچید یا طناب می برید با کسی که خود را به دار آویخته یا خودکشی کند هیچ فرقی نداشت!

کار او بسیار چشمگیر بود. نسخه پارسی باستان که درست زیر پیکره هاست در سال 1846 و نسخه بابلی در سال 1851 منتشر شد و آنگاه بود که اندیشمندان دانستند که چه گنجینه ای از تاریخ و زبان کهن ایرانی و نیز کلید شرقشناسی، در اینجا آرمیده است. کاری که راولینسن کرد چراغی را برای خوانش سندها و یافته های میان رودان و نیز خوزستان گشود. از آن پس راز نوشته های میخی و اسطوره های بابلیان، آشوریان، سومریان و خوزستانیان گشوده شده و به راستی که سنگنبشته بیستون مادر و چراغ شرقشناسی است.

 در شکاف کوه و در میان آرامش و از پای دیواره به سنگنبشته نگریستیم. داریوش دستانش را بلند کرده گویی که هم به ما بازدیدکنندگان که در پایین ایستاده بودیم درود می دهد و هم به دایره بالداری که فراروی او در آسمان بالهایش را گشوده است. پیکره ای که در درون دایره بالدار است نیز پاسخ داریوش بزرگ را داده دست راست خود را بلند کرده و حلقه ای در دست چپش است انگار که می خواهد آنرا به داریوش پیشکش دهد. او کلاهی به سبک اکدی بر سر داشته و بر کلاهش ستاره ای هشت پر درون دایره ای کوچک دیده می شود که نزد مردم میان رودان نمادی از شاماش خدای خورشید بود.

 

 

تاکنون 8 جستار را برای بازشناسی بیشتر این نگاره دایره بالدار در تارنمایم آورده ام و آرزو دارم که بتوانم موضوع شناخت دایره بالدار را به سرانجامی برسانم. اما آنچه که درباره این نگاره دایره بالدار با دانسته های ناقصم می توانم بگویم این است که نمایش این دایره سراسر با اندیشه های خورشید و پیروزی روشنایی با تاریکی و بدی پیوسته است.

نمایش دایره دایره بالدار پیشینه ای بسیار کهن داشت و خاستگاه هنری آن مصر باستان بود. در آنجا او نماد هوروس خدای آسمان و خورشید بود که با ست نماد تاریکی و بدی مصری جنگید و پادشاهی مصر را از چنگ او رها ساخت. این نگاره در نیمه نخست هزاره دوم پیش از میلاد در میان داد و ستد هتیت ها، هیکسوسها و میتانی ها به میان آنها راه یافت و در آنجا آشکارا نماد خودشید و شکوه پادشاهی هتیت ها و نیز یکی از نمادهای خدای جنگ و پیروزی هتیت ها و میتانیان بود. سپس این دایره را در میان بابلیان می بینیم که نماد شاماش خدای خورشید بود و سرانجام آشوریان آنرا نماد آشور خدای جنگ و پدر خدایان خود ساختند که او نیز سراسر انگاره ای خورشیدی بود.

پس این دایره در پیوند آشکار با اندیشه های خورشید است. چرا که همه عناصری که در این نگاره دیده شده در خود پیامی از این اندیشه را دارند. بالهای گشوده، ستاره هشت پر، کمان، خود دایره و... همگی نمادهای خورشید هستند. امیدوارم که در این باره جستارهایم را بنگارم. شیوه هنری نمایش دایره بالدار در بیستون، اکدی است. در آشور بود که پیکره مردی را به دایره بالدار افزودند. نگاره دایره بالدار بیستون از آنجا مهم است که نخستین نگاه دایره بالدار شناخته شده در میان ایرانیان باستان است. اگر چه مهری که در پاسارگاد یافت شده و در آن دایره بالدار دیده می شود شاید به زمان کوروش بزرگ تعلق داشته باشد.

 

بازم از کیفیت بد عکسها پوزش می خواهم

 

بایسته است در اینجا سخنی نیز درباره پیوند این دایره با باورهای ایرانی و دین زرتشت بگویم. برخی آنرا «فروهر» نامیده آنرا با باورهای ایرانی و زرتشتی درباره اندیشه «فر» یکی می دانند یا نمادهای زرتشتی را در آن جستجو نموده و نوشته های زامیادیشت را درباره آن می آوردند. به باور  من این پژوهشها اگر ژرف و فراگیر باشد نیک است. بایسته است در این پژوهش درباره اندیشه خورنه xwareneh کندوکاو کرد و پیوند آنرا با اندیشه فر حتی از دید زبانشناسی بررسی نمود.

اما تنها این کافی نیست. زیرا باید بسیار با احتیاط برخورد نمود و پژوهشهایی بسیار فراتر از اندیشه های زرتشتی نیز درباره آن انجام داد. چرا که در نوشته های هخامنشیان هیچ نوشته ای نیست که بدانیم آنان این نگاره را چه نامیده یا چه می پنداشتند. هرچند نامهای بسیاری از آن ایرانیان می دانیم که با «فرنه» (farna) در پیوند است مانند فرنکه، فرناسپ، فرناباز و...

اما از دید من از آنجا که نمایش دیگر دایره ها در تمدنهای پیش از هخامنشیان با باورها و اساطیر مردم آن تمدنها در پیوند بوده نمایش دایره بالدار هخامنشی نیز نزد ایرانیان باستان با باورهای ایرانی و زرتشتی می توانست در پیوند باشد. بسیار دور است در نگاره ای چون نقش رستم که پیکره شاه هخامنشی درست بر فراز آرامگاه خود او تراشیده شده چنانچه در برابرش آتشدانی است و بر فراز او همین دایره بالدار و نیز ماه دیده شده و شاه در حال نیایش است، این دایره بالدار با باور آنان در پیوند نبوده باشد. آنهم در کنار آرامگاه آنان که باید برای شادی روح آنان آیین های گوناگونی را بجا آورد.

در خود نگاه دایره بالدار بیستون نبر پیامی آیینی را می بینیم. اینکه داریوش دستانش را بسوی او بالا آورده و پیکره درون آن نیز پاسخ او را می دهد آنهم بر فراز سر دستگیر شدگان، و اینکه در سراسر سنگنبشته میخی او سپاسگذار اهورامزداست، نباید آنرا تنها نمایش نیرومندی پادشاهی چون او، یا تنها نمادی ملی دانست. چرا که نمادهای ملی کهن نیز در سراسر تمدنها، برگرفته از باورها و آیین های مردمان بوده و پادشاهان شاهی خود را برگرفته از نیروهای فرازمینی می دانستند.

نیز باید بگویم که با آنکه داریوش کارهایش را به خواست اهورامزدا می داد و گفت که اوست پادشاهی را به او داده است، اما به باور من دایره بالدار نشان اهورامزدا و نمایانگر او نیست. دور است اهورامزدا که خود داریوش او را آفریننده زمین و آسمان و شادی برای مردم دانسته و خدای یگانه آیین زرتشت است، در چهره یک مرد نمایان شده آنهم درست همانند خود شاه یا هخامنشیان نمادی را که نزد مردمان دیگر نماد خدایان دیگر بوده نشان خدای یگانه خود بدانند. نمایش دایره بالدار نزد ایرانیان باستان می توانست نمایانگر نماد و نشانی بر نیروی اهورامزدا در پیروزی بر تاریکی و نه خود اهورامزدا بوده باشد که نماد آن خورشید بود و زرتشت نیز در گاتها آنرا چشم اهورامزدا نامیده است.

نمایش داریوش و نگاره دایره بالدار در بیستون چنان است که بامدادان و هنگام برآمدن خورشید، او به خورشید درود می فرستد همچنانکه او به دایره بالدار نیز درود فرستاده است.

 

 

 

 

 

 

 

بخش سوم رو به زودی در بخش دیگه می نویسم

به راستی که داریوش بزرگ می دانست که کجا و چگونه یادگار خود را برجای گذارده و سخن خود را به سینه دیواره کوه بیستون به امانت سپرد. پس از دیدار از پیکره های گودرز و مهرداد اشکانی راهمان را بسوی سنگنبشته داریوش در بیستون به پیش گرفتیم. از کنار شاهراه کهن راهی را بسوی کوه باز کرده بودند که از کنار سنگی که پیکره های اشکانی برآن کنده شده گذشته و بسوی دیواره ای که سنگنبشته داریوش برآن کنده شده پیوسته بود.

 

 

 

 

هنگامی که بسوی دیواره سنگنبشته داریوش می رفتم دو شاهین تیز پرواز بزرگ را دیدم که در کنار هم و با بالهای گشوده بر فراز دیواره در بلندای آسمان در پرواز بودند. دیدن این شاهین ها مرا به یاد سرگذشتی انداخت که هرودوت درباره داریوش بزرگ و همدستانش برای کشتن اسمردیس (بردیای دروغین) آورده است:

 

«...چون در میانه راه از این رویداد ]کشته شدن پرکساسپس[ آگاه شدند بی درنگ خود را به کناری کشیدند تا بار دیگر با هم رایزنی کنند. اوتان [Utāna پارسی باستان] و چند تن دیگر براین باور بودند که انجام این کار ]کشتن اسمردیس[ به تعویق افتد....داریوش و دیگران براین بودند که همچنان پیش روند و بی درنگ به انجام رای گرفته شده خویش پردازند، در همان هنگام که آنها در کنکاش بودند، دیدند که هفت شاهین به شکار دو کرکس افتاده و پرهای آنها را می کنند و به تاراج می برند...»

 

داریوش خود در سنگنبشته اش می گوید:

 

…avaθā adam hadā kamnaibiš martiyaibiš Gaumātam tyam magum avājanam utā tyaišaiy fratamā martiyā anušiyā āhatā Sikayauvatiš nāmā didā Nisāya nāmā dahyāuš Mādaiy avādašim avājanam…

 

«...آنگاه من با شمار اندکی از مردان، گئوماته مغ را کشتم و کسانی را که وفاداران اصلی به او بودند، دژی بنام سیکیهووتی سرزمینی به نام نیسایه در ماد، آنجا او را کشتم...» DB-13

  به احتمال بسیار آن دژ در نزدیکی همین کوه بغستان بود که در نیسایه در سرزمین ماد بوده و نیسایه را شاید بتوان همی دشت زیبای جلوی کوه بیستون دانست. هنگامیکه به پای دیواره سنگنبشته رسیدیم نگاهی به دشت زیبای فراروی این سنگنبشته را انداختیم.

 

اریک اشمیت روزگاری این دیدگاه را گفت که دژ «سیکیهووتی» همان جایی بوده که اکنون دخمه های اسحاق وند در آن دیده می شود. آنجا و روبروی کوه بیستون در جنوب آن کوههایی دیده می شود که راه هرسین از میان آنها گذشته و درمیان آن کوهها آثاری از دخمه های کهن به چشم می خورد که سه سال پیش من آنها را از نزدیک دیده بودم.

در اسحاق وند سه دخمه سنگی بر فراز کوهی دیده شده در کنار یکی از دخمه ها در اسحاق وند پیکره مردی دیده شده که پوشش او چون پوشش هخامنشیان در تخت جمشید است او دو دستش را بالا آورده و دربرابرش دو آتشدان دیده می شود که بسیار با نگاره آتشدانهای هخامنشی در نقش رستم همسان است.

شگفت انگیز است که او هم چنان نمایش داده شده که انگار رو به خورشید ایستاده است. چنانچه رویش بسوی جنوب است و گویی در هنگام روز دستان را بسوی خورشید بلند کرده است. همچنانکه نمایش دیگر دخمه ها در غرب ایران نیز چنین هستند. هنر نمایش پیکره او همانند هنر نمایش پیکره های سنگنبشته بیستون است روزگاری می گفتند که این یادمانها از روزگار مادها هستند اما به باور من چنین می توان پنداشت که این یادمانها یا از روزگار هخامنشیان و یا از روزگار پس از آنها هستند.

این دیدگاه را که اسحاق وند همانجایی بوده که پناهگاه گئوماته بود را باید جدی گرفت. زیرا نام روستاهای پیرامون اسحاق وند بسیار جالب هستند: پاسار، ده نو، سرخه ده، شمس آبادو... خود اسحاق وند نیز جالب است. هرتسفلد زمانی پنداشت که نام سیکیهووتی ریشه واژه «سکاوند» یا همان اسحاق وند است. نیز کوهستانی بودن این ناحیه اینکه در انجا دژی بزرگ ساخته شده بود و اینکه هم اکنون روستای گربان در آنسوی اسحاق وند است را باید کندوکاو نمود.

هرتسفلد حتی پا را فراتر نهاد و همین دخمه اسحاق وند را آرامگاه گئومات مغ دانست. او حتماً به یه این نگریست که دو دخمه یکسان در کنار یکدیگر دیده می شودند و حتماً آنها آرامگاه گئوماته و همدستش هستند نیز او به همین نگاره پیکره کنار دخمه و آتشدانها نگریسته و آنجا را پناهگاه او و محل کشته شدن او بدست داریوش پنداشت.

درباره این دیدگاه باید بسیار با احتیاط برخورد کرد. نمی توان تنها از روی یک نگاره دراین باره داوری کرد. نیز هیچ نوشته ای بدست نیامده که بدانیم این دخمه ها آرامگاه چه کسانی بودند. تنها راهی که به دید من شایسته است برای بررسی این دیدگاه انجام شود بررسی تطبیقی چهره گئومات در زیر پای داریوش در بیستون و نیز چهره پیکره دخمه های اسحاق وند بوده و نیز انجام کاوشهای باستان شناسی گسترده در آن ناحیه است.

به بیستون برمی گردیم. اگر به پای دیواره سنگنبشته بیستون بروید خواهید دانست که داریوش بسیار خردمندانه این دیواره را برای یادگار خود برگزید. در پای این دیواره که درست روبروی جایگاه مقدس بوده دشت زیبای بیستون که شاید همان نیسایه باستانی باشد به نیکی دیده می شود.

 

 

دشت زیبای فراروی بیستون از پای دیواره سنگنبشته داریوش بزرگ. در پشت کوههای روبرو منطقه سیکیهووتی باستانی و جایگاه دخمه های کهن اسحاق وند است. 

 

 

نمایی دیگر از دشت فراروی بیستون از پای دیواره سنگنبشته که در آن آبگیر پای کوه دیده می شود.

 

 

 

 

آبگیر پای کوه بیستون که روزگاری مردمان گوناگون و نیز لشکریان برای آرامش و استراحت به اینجا آمده آب آن از زیر کوه بیستون بیرون زده و در اسطوره ها و داستانهای ادبی جای پای خود را گشود.

 

 

 

نمایی از سنگنبشته داریوش بر دیواره شکاف کوه. عکس از کنار آبگیر گرفته شده. می بخشید اگه کیفیت عکس زیاد جالب نیست با موبایل عکس گرفتن این چیزا رو هم داره اونم وقتی که دوربین زوم هم شده باشه.

 اما شاید کسی مانند کتزیاس که پزشک درباره داریوش دوم و اردشیر دوم بود از اینجا به سنگنبشته داریوش بزرگ نگریسته بود که در کتابش درباره کوه بیستون و سنگنبشته آن چنین نوشت:

 

کوه بغستان جایگاه مقدس زئوس [اهورامزدا] است. از سوی باغ [پردیس] سنگی سخت دیده می شود که هفده استاد بلندا دارد. آن زن [سمیرامیس] بخش پایین کوه را هموار کرده و نگاره خویش را بر آن تراشیده و صد نیزه دار در کنار خویش گذاشته و با حروف سریانی چنین نوشته: سمیرامیس بارهای چارپایان باری را که به دنبال او می آمدند در جلگه فرو افکند و برآن بالا رفت و به چکاد رسید.

 

به احتمال کتزیاس از کوه بالا نرفته و تنها از دور به سنگنبشته نگریسته و به اشتباه بخش سنگهای پیرامون نگاره های داریوش و دستگیر شدگان را که هموار شده و بر روی آن نوشته ها کنده شده را نگاره های ریز سربازان پنداشته و نیز اینکه به زبان پارسی یا مادی مسلط نبوده نتوانست با کسی درباره آن سخن گفته به اشتباه نگاره را متعلق به سمیرامیس پنداشته بود.

 

ادامه سخن درباره سنگنبشته داریوش بزرگ در بخشی دیگر

بی گمان اشکانیان همان پهلوانان بزرگ این سرزمین بودند که روزگاری روح دلاوری ایرانی و یگانگی مردم این سرزمین را پس از سالهای ناگواری از آسیب یورش اسکندر، در دلهای ایرانیان و ایرانی زبانان دمیدند. آنگاه که اسکندر گجسته این پتیاره بدبخت به این سرزمین تاخت و کاخهای با شکوه هخامنشیان در پارسه را آتش زد و ایرانیان را در پارس، ری و سغد کشت و اوستا را سوزاند می پنداشت که برای همیشه فرمانروایی پارسیان را برچیده و جهان پارسی را زیر خاکسترهای تخت جمشید به خاک سپرده است.

اما به راستی او چه خام می اندیشید! چرا که نمی دانست که با آمدن به پارس به کجا آمده و در دریایی از چه فرهنگ و اندیشه فرو رفته است. او به پارس می اندیشید همچنانکه یونانیان دیگر نیز سراسر چنین می اندیشیدند. غافل از اینکه آنجایی که او درآمد و ویران نمود تنها بخشی از فرهنگ و تمدنی بود که سرنوشتش چنین بود که ایران و ایرانی نامیده شود. و ایران و ایرانی تنها پارس نبود. که سرزمینهایی را دربر می گرفت که از آنسوی سیردریا تا کرانه های دریای پارس، از رود سند تا رود دجله و از کوههای قفقاز تا آنسوی دریای کرمان را دربر می گرفت. او می پنداشت که جهان پارسی را در زیر خاکسترهای پارسه به خاک سپرده اما نمی دانست که جهان ایرانی که جهان پارسی تنها بخشی از آن بود سرانجام خود او را در خود فرو خواهد برد.

تخت جمشید بدست او و سربازانش ویران و نابود شد. اما هیچگه شکوه آن فراموش نشد و به راستی دل هر ایرانی یک پارسه بود و باورها و دین یکتاپرستی و هنری که آن سازه های باشکوه هخامنشی را برپا ساخت و نگاره های سترگ و سهمگین چون شیرها و گاوهای خشمگین را پیرامون دایره بالدار در آپادانا و دیگر کاخها به نمایش گذارد، پسان تر در اندیشه ارشک این پهلوان ایرانی و برخاسته از سرزمین پرثو و یارانش آشکار ساخت.

برآمدن اشکانیان برگی زرین در تاریخ نمایش فرهنگ و یگانگی و یکپارچگی این سرزمین بود. آنها بودند که سوار بر اسب و با ترکش های پر از تیر از دشتهای خراسان برخاستند و پس از چند دهه چنان آسیب کاری را به بیگانگان سلوکی زدند که دیگر برای همیشه فرمانروایی بر این سرزمین را با خود به گور بردند.

اشکانیان را باید ستود. آنها سربازانی بودند که با یورشهای تیز و تند خود و با الهام از همان باورهای ایرانی و آریایی خود و با کمان و تیر سوار بر اسبهای خود سرانجام سلوکیان را به زیر کشیدند. شیوه نبرد آنها با اسبانشان همان شیوه ای بود که در نزد ایرانیان کهن شناخته شده بود. پسان تر که پلوتارک از پیروزی های درخشان آنها مات و دهانش باز مانده بود نوشت که پارتیان سوار بر اسبان خود هیچگاه شکست پذیر نیستند.

اگر به اسطوره های این سرزمین که گلچینی از آنها در شاهنامه فردوسی گردآمده است بنگریم سراسر دلاوری پهلوانان بزرگ را سوار بر اسب می بینیم. رخش اسب رستم همراه و همدل او بود و اگر بگوییم که در سراسر تاریخ این سرزمین تا دوران مدرن و بویژه در روزگار اشکانیان، این اسبها بودند که همراه و دوشادوش سربازان دلاور این سرزمین از مرزهای ایرانی پاسداری کردند و باید آنها را نیز ستود سخنی گزافه نگفتیم.

چنین بود که به زودی اشکانیان دوباره سرزمین ایران را یگانه ساخته و برای نخستین بار نام آریانا یا ایران را به این سرزمین دادند. نامی که با آن سرزمین ما شناخته شده است بی آنکه ما ناسپاسان به سرچشمه آن بیندیشیم. نام ارشک به راستی زیبنده بود چه که از نام ارشن تیرانداز اسطوره ای این سرزمین برگرفته تیراندازی که پسان تر او را به نام آرش کمانگیر می شناسیم.

درباره اشکانیان نباید تنها از روی نوشته های یونانیان و رومیان داوری کرد. چه که آنها دشمنان این سرزمین بودند و در نوشته های خود یکجانبه می نوشتند. اگر بخواهیم از یادمانهای برجای مانده از انها و نیز موشکافی داستانهای شاهنامه که زندگی پهلوانی آنان را در برگرفته است و نیز زبان و ادب پارسی داوری کنیم باید بگوییم که آنها برگی زرین از تاریخ افتخارات و سازماندهی فرهنگ و شیوه هنری بومی ایرانی بودند. دوران آنها دوران پاسخ به بیگانگان و برخاستن روح ایرانی و نمایش آداب و رسوم ملی این سرزمین بود.

چنین بود که با آنکه نوشته های درباره آنها بسیار اندکند اما روح بزرگمنشی پهلوانی و مهربانی ایرانی را در سراسر رفتارشان در همان نوشته ها در می یابیم چنانچه رفتار و کردار آنها ما را به یاد رفتار و کردار ایرانیان سرافرازی چون یعقوب لیث و یا فضیل عیاض می اندازد که با آنکه در خشونت بیابانهای این سرزمین زیستند اما بزرگی و رادمردی ایرانی خود را فراموش نکردند.

اگر بخواهیم کردارهای بزرگ آنها را یاد کنیم شایسته است این را بگوییم که آنها درازترین سلسله پادشاهی این سرزمین بودند که سرانجام به دست خاندانی دیگر از دل این سرزمین و نه بدست بیگانگان برچیده شدند. آنها نزدیک به ۵۰۰ سال این سرزمین را از یورشهای بیگانگانی چون رومیان که آرزوی پیمودن راه اسکندر را داشتند پاس داشتند.

در روزگاری که رومیان در فراز شکوه و نیرومندی خود بودند و به داشتن امپراتوران فیلسوف چون آگوستوس، ترایانوس، هادریانوس، مارکوس آورلیوس و به شکوه شهر رم با کلسئوم خود می نازیدند، به راستی این تیراندازان دلاور و پهلوانان بزرگ بودند که سپر پولادین شرق را سازماندهی نمودند و سده ها دربرابر آن بیگانگان پایداری کرده و بسیار آنها را به لرزه درآوردند. شاید اگر ساسانیان در این روزگار نیرومندی رومیان بر این سرزمین بر سرکار بودند هرگز نمی توانستند دربرابر یورشهای سنگین رومیان پایداری کرده و شاید سرنوشت دیگری برای این سرزمین رقم می خورد. روزگار پادشاهی ساسانیان زمانی بود که روم دوران فراز خود را پشت سر گذارده و به دوران نشیب افتاده بود.

چنین است که خواندن سرگذشت اشکانیان از زبان خود یونانیان و رومیان نیز دلنشین است. آنگاه که سولا ژنرال رومی در نبرد با مهرداد ششم شاه پونت بود و مهرداد دوم شاه اشکانیان فرستاده ای را برای آگاهی از برنامه رومیان بسوی آنها در آسیای کوچک فرستاد، سولا با بی احترامی بسیار با فرستاده ایرانی برخورد کرد. چرا که آگاه نبود که با چه کسی و فرستاده چه سرزمینی سروکار یافته است.

دهه ها پس از آن هنگامیکه کراسوس مغرور پس از سرکوبی شورش اسپارتاگوس با غرور هرچه بسیار سپاه خود را گردآورد و فرزندش را از گل فراخواند تا ایران اشکانی را بگشاید و جا پای اسکندر گجسته بگذارد چه خام اندیشید و با آنکه اندیشمندان سنای روم به او هشدار دادند که پارتها چون اسپارتاگوس نیستند و به او گفتند که جان خود را به خطر نیندازد، اما خیره سرانه بسوی شرق به راه افتاد و پس از رسیدن به کاره در سوریه دانست که به دام چه مردمان سهمگینی و سربازان زهرآگینی افتاده است.

آری آنان پهلوانان ایرانی بودند که سردارشان مردی بود از سرزمین سیستان و شوربختانه نامش را نمی دانیم اما می پنداریم که چهره او در پشت یکی از پهلوانان دلاور شاهنامه پنهان است. از او تنها با نام خاندانش سورن یاد شده و پلوتارک درباره اش چنین نوشت:

«در دلیری و شایستگی و نیز بروبالا از همه پارتهای روزگار خویش فراتر بود. اگر تنها در درون کشور به گشت و گذار می پرداخت هزار شتر بنه وی را می ربود و دویست گردونه حرم او را می کشید. هزار سوار سنگین اسلحه همراهش بودند و سواران سبک اسلحه ای چند برابر بیش از آن در پیشاپیش وی می رفتند به راستی فرمانگزاران و بردگان او دسته ای از سواران او را سازمان می دادند که شمارشان به اندکی کمتر از دوهزار تن می رسید... هنگامیکه ارد را از تخت شاهی به زیر کشیدند، او تاج و تخت را به او بازگرداند و او بود که شهر بزرگ سلوکیه را گشود و خود نخستین کسی بود که بر فراز دیوار شهر برآمد و دشمن را به دست خویش فرو افکند. با اینکه هنوز سی سال بیش نداشت دارای نیروی تشخیص بسیار نیرومند بود و خرد و دانایی او را بسیار ارج می نهادند...»

آیا چنین دلاوری را نباید با همان رستم پهلوان سیستانی سنجید و آیا این گفته ما را به یاد داستانهای زیبا و دلکش شاهنامه درباره دلاوری و مهربانی و عشق پهلوانان و سخن آنان نمی اندازد؟

این ایرانیان ناشناخته از مرزهای این سرزمین پاسداری کردند و چنان زهری در کام دشمنان ریختند که آنان تا سده ها از رویارویی با آنان پروا داشتند. چنانچه اردوان پنجم که سرنوشتش چنین بود که بدست اردشیر پاپکان از تخت اشکانیان به زیر کشیده شود چند سال پیش از آن ارتش کاراکالا را در نزدیکی تیسفون تار و مار کرد و آنگه میراث خود و دستاوردهای اشکانیان را به پارسها و ساسانیان پیشکش داد و رفت.

دکتر پرویز رجبی در کتاب هزاره های گمشده (جلد چهارم اشکانیان) به نیکی نوشت که در روزگاری که تازیان به این سرزمین تاختند نبود پارتها احساس شد. در آن روزگار اشکانیان دیگر نبودند و شاید اگر بودند سپاه آنها مسیر تاریخ را دگرگون می ساخت.

تاریخ اشکانیان سراسر تاریخ پهلوانی و دلاوری ایرانی است. نام بسیاری از آنها را می توان در داستانهای پهلوانی شاهنامه یافت و باید که سراسر داستانهای پهلوانی را برای شناخت آنها کندوکاو نمود. بی گمان بسیاری از پهلوانان بزرگ شاهنامه سرچشمه ای پارتی داشتند و اسطوره رستم سراسر ویژگی اشکانیان را نمایان می سازد.

همچنانکه پژوهش درباره آثار هنری برجای مانده از آنها بایسته است. ما در دیدارمان از بیستون و پس از نگاه به پیکره هرکول به دیدار پیکره گودرز و مهرداد اشکانی شتافتیم که نامشان بی  گمان ایرانی و زرتشتی است. در اینجا عکسهایی را که از نگاره ها گرفتیم به نمایش می گذاریم. این را باید بگویم که شوربختانه این پیکره ها بسیار فرسوده و آسیب دیده و نیز یکی از والیان روزگار صفوی درست وسط آنها نوشته خود را جای داده است که بسیار جای شوربختی دارد.

 پیکره های اشکانی در دوبخش درست در راهی که پیشتر برای دسترسی به شکافی که سنگنبشته داریوش بزرگ در آن است تراشیدند. گویی که آنها می خواستند بگویند که ما جانشینان داریوش و دنباله روی آنان هستیم. هنگامیکه درست جلوی این پیکره ها ایستادیم سنگنبشته داریوش را نیز درست بر فراز دیواره ای بزرگ دیدیم.

 

پیکره گودرز و مهرداد در گوشه راست پایین عکس و سنگنبشته داریوش بزرگ در روبرو سوی چپ پلکان در شکاف کوه درست بالای پیکره گودرز و مهرداد جایگاه مقدس است که حتی از سنگنبشته داریوش نیز بلندتر است.

 

نمای سراسری پیکره مهرداد و پیکره گودرز اشکانی

پیکره مهرداد در سوی چپ دیده شده که شوربختانه در روزگار شاه سلیمان صفوی آسیب دیده است. خوشبختانه گرلوت پیش از آسیب دیدن این نگاره تصویری از آنرا کشیده که می توان از روی آن و با تطبیق با این عکس ها، سنگنبشته را بازسازی کرد.

مهرداد دوم اشکانی در سوی راست (که شوربختانه اکنون بدست سنگنبشته صفوی از میان رفته) ایستاده بود. سنگنبشته ای یونانی بالای سر او نامش را نوشته است. در برابر مهرداد چهارتن از بزرگان اشکانی دیده شده که نامشان چنین هستند:

گودرز شهربان شهربانان، [نامی که اکنون ناخوانا است]، مهرداد Pepisteumenos [عضو شورای محرمانه]، کوفازاتس [کوهزاد: نامی که هم اکنون نیز در میان ایرانیان نیز دیده می شود]

درباره این گودرز که شهربان شهربانان مهرداد دوم بود سخنها بسیار گفته شده برخی آنرا با همان گودرزی که سرانجام بر مهرداد شورید و سندهای بابلی نزدیکی ۸۰ پ.م نامش را آورده اند، دانسته اند. آرزومندم که دراین باره جستارهایی را بیاورم.

در سوی راست پیکره مهرداد دوم اشکانی، نگاره گودرز اشکانی است که آنهم به دلیل آسیب های طبیعی بسیار فرسوده شده. نگاره سواری را نشان می دهد که نیزه ای در دست داشته و نیکه خدای پیروزی یونانیان بتلای سرش پرواز کرده و حلقه ای را بر سر او می گذارد. درست چون سکه های اشکانی.

دیدن نیکه که همچون پرنده ای بر فراز سوار نمایان است بی اختیار مرا به یاد دایره بالدار هخامنشیان انداخت. بی گمان اندیشه ای که آنسوتر دایره بالدار را بالای داریوش بزرگ نمایان ساخت همان اندیشه این پرنده پیروزی را بر فراز سوار اشکانی نمایاند. پس باورهای هخامنشیان را در روزگار اشکانیان بسیار پیوسته می بینیم. چنانچه همین باور را نیز بگونه ای در روزگار ساسانیان آشکارا می بینیم که من در بخش نمایش عکس های تاق بستان درباره آن سخن خواهم گفت.

پشت این سوار اشکانی سواری دیگر البته کوچکتر از او نمایان است که او نیز نیزه ای در دست دارد. اما درست بالای سر سوار اشکانی که نیکه به او حلقه پیروزی می دهد نوشته ای یونانی است که اندیشه بر انگیز است:

ΓΕΟΠΟΘΡΟC ΓΩΤΑΡΣΗC

 Geopothros Gotarses

گودرز پسر گیو

و نام گیو و گودرز را در داستانهای پهلوانی شاهنامه بسیار می بینیم. درست نگاره بیستون نیز نمایی از پهلوانی گودرز است و نمایشی از آرایه های ایرانی

نمای نیکه بالدار را می توانید در این عکس در سمت راست و زیر خط افی ببینید. ببخشید اگر دوربین مناسب نداشتم و نتوانستم عکس های بهتری بگیرم

 

 

نوشته های به دبیره یونانی که بالای نگاره گودرز به چشم می خورد.

 

نمایی از رقف نامه شیخ علی خان زنگنه صدر اعظم شاه سلیمان صفوی که انگار جا قحطی بوده و درست بر روی نگاره اشکانیان به ستایش و تمجید شاه سلیمان صفوی!! پرداخته است. پارتها کجا و...

 

 

در بخش دیگر به دیدار سنگنبشته داریوش بزرگ می رویم

ادامه بخش پیش

پس از دیدار با نگاره برجسته ولخش اشکانی که به راستی نمایش فرهنگ و آرایه های ایرانی در این نگاه بود، به دیدار پیکره هرکول درست در پای دیواره ای که سرانجام آن به چکاد جایگاه مقدس می رسد رسیدیم.

پیکره هرکول در جریان راهسازی جاده نوین کرمانشاه به همدان و به گونه تصادفی یافت شد. هنگام یافت شدن، این پیکره سر نداشت. پسان تر هنگامیکه راهسازی را ادامه دادند تصادفی سر این پیکره نیز بیرون افتاد. از آنجا که سر پیکره با بدنه آن کاملا همسان و از یک گونه سنگ بود هیچ شک نماند که سر یافت شده متعلق به همین پیکره است.

پیکره هرکول درست در کنار شاهراه کهن برپا شده بود و در جنوب دیواره جایگاه مقدس و چنین پنداشته می شود که میان پرستشگاه یا پاسگاه جایگاه مقدس و برپایی این پیکره پیوندی برقرار بوده است. بر روی سکویی سنگی پیکره هرکول پهلوان یونانی را چنان می بینیم که بر پوست شیری نشسته و جامی در دست دارد. در کنارش و در سوی چپ او ترکش تیری آویخته به شاخه درختی دیده می شود و گرزی که به دیوار تکیه داده شده است.

دیدن گرز و پوست شیر بی اختیار مرا به یاد بخشی از نوشته هایم درباره ریشه های پیدایش نگاره دایره بالدار انداخت. در یکی از نوشتارهایم درباره ریشه های پیدایش نگاره دایره بالدار نوشتم که سروران و خدایان نبرد در میان مردمان کهن که همگی با اندیشه های خورشیدی و نیز با دایره بالدار در پیوند بودند هریک سلاحی فلزی در دست داشتند. زیرا فلز را هدیه ای از آسمان که خورشید گوی درخشان آن بود می پنداشتند. مردوخ تبر در دست داشت، گیلگمش در اسطوره های سومری نیز سلاح داشت. تارکو، تور و سوتخ سروران جنگ اروپاییان و هتیت ها و نیز مصریان چکش در دست داشتند. هوروس با نیزه آهنین به نبرد ست رفت. آشور سرور جنگ آشوریان به داشتن کمان می نازید.

در اسطوره های ایرانی نیز فریدون که سرچشمه ای خورشیدی داشت به داشتن گرزه گاوسر نامدار بود. در این نوشتارها گفتم که داستان شورش کاوه آهنگر بی گمان ریشه در اندیشه های آسمان و خورشید داشته و نشان درفش کاویانی به راستی نمایش رنگهای خورشیدی است. پسان تر هنگامیکه به اسطوره های بهرام ایزد جنگ و پیروزی می نگریم، او را جانشین ایندرای هندی می بینیم که او نیز سلاحش آذرخش آسمانی بود.

هرکول نیز در اسطوره های یونانیان دارای ریشه خورشیدی است. در اسطوره های یونانیان او در پیوند آشکار با خورشید است. او گرزی در دست دارد و پوست شیر بر تن. همچنانچه خدایان جنگ هتیت ها و نیز بابلیان همراه با شیر یا گاو نر خشمگین نمایش داده می شدند. این احتمال هست که نمایش تندیس هرکول در بیستون، نزد ایرانیان باستان با اندیشه های بهرام سنجیده می شد.

تکتیوس یونانی کوه بیستون را با کوهی بنام سمبلوس یکی می داند. او می گوید که هنگامیکه مردی می خواست تا پادشاهی را از گودرز شاه اشکانی بستاند، گودرز به کوهی بنام سمبلوس (بیستون) پناه برد و ایزدان بویژه هرکول را نیایش و ستایش کرد. شاید او به همان جایگاه مقدس که آنرا دیدیم آمده و در آنجا دربرابر آتشدانهایی که پیشتر عکس آنها را نمایش دادیم دست به نیایش زده باشد.

تکتیوس درباره کوه بیستون که آنرا سمبلوس می خواند اسطوره ای دیگر را می گوید. او می گوید در زمانهایی مشخص هرکول به خواب ایزدان آمده و به آنها فرمان می دهد تا اسبانی را همراه با ترکش هایی پر از تیر در نزدیکی پرستشگاه آماده سازند.

به احتمال بسیار مردمان محلی که در آن روزگار پیرامون بغستان می زیستند و نیز کسانیکه پرستشگاه جایگاه مقدس را می گرداندند، این اسطوره را بر سر زبانها انداختند. اسبها با ترکشهای پر از تیر به نزدیکی پرستشگاه آمده و تکتیوس می گوید که اسبها یک روز در پیرامون پرستشگاه پرسه زده و شبانگاهان هنگامیکه باز می گشتند مردمان درمی یافتند که ترکش های آنها از تیر خالی شده است. سپس در خواب دیگری به دست اندرکاران پرستشگاه گفته می شد که شکارهای کشته شده بدست ایزدان در کجای این منطقه یافت می شود.

درباره این اسطوره پژوهشها بایسته است اما به احتمال بسیار با اندیشه های جنگ و پیروزی و نیز با اندیشه های خورشید در پیوند بود. پروفسور مری بویس احتمال می دهد که تیراندازی که در این کوه شکار می کرد همان میثرا ایزد خورشید ایرانیان باستان بوده باشد. این پندار را می توان جدی گرفت. زیرا که در اندیشه های ایرانی هم تیرانداز بود و اندیشه اسب با او در پیوندی بسیار بود. او نیز چون دیگر ایزدان نبرد سلاحی فلزین (داسی برنزین) در دست دارد. نیز او دارنده دشتهای فراخ بود و چه بسا ایرانیان باستان که به دیدار بیستون می آمدند دشتی فراخ و زیبا را فراروی این کوه سترگ می دیدند که اندیشه میترا را در پیوند با آن می دیدند. در آن روزگاران این دشت زیبا جایگاه پرورش اسبهای نامدار نیسایه بود که داریوش بزرگ نیز در سنگنبشته خود از آن یاد نموده است.

باید بگویم که در اندیشه ایرانی بهرام با میثرا در پیوندی آشکار است و در روزگار اشکانیان تندیسهای هرکول اندیشه بهرام ایزد جنگ ایرانی را در پندار ایرانیان آشکار می ساخت. پس می توانیم پنداریم که کوه بیستون با اندیشه میترا و بهرام در پیوندی ژرف بوده و چه بسا این پیوند به گذشته دیرین تر از اشکانیان یعنی هخامنشیان و مادها نیز می رسید.

این نکته نیز جای پژوهشی در خور است که پیروزی نامه هایی از ایرانیان کهن در دیواره این کوه به چشم می خورد که نامدارترین آنها سنگنبشته داریوش بزرگ بوده سپس سنگنبشته پیروزی گودرز اشکانی بر مهرداد است. شاید دیواره ای سترگ فرهاد تراش در ۳۰۰ متری غرب سنگنبشته داریوش بزرگ که نیمه کاره ماند و تاریخی شگرف را در خود پنهان نمود نیز قرار بود یک پیروزی نامه از روزگار ساسانیان باشد.

دیدن تندیس هرکول در بیستون مرا به یاد اندیشه ای دیگر انداخت. نوشتارهایم درباره ریشه های پیدایش نگاره دایره بالدار و پیوند این دایره که در سنگنبشته داریوش دیده می شود با اندیشه خورشید و پیوند احتمالی آن با جنگ و پیروزی.

به تندیس هرکول برگردیم. درست کنار خود تندیس هرکول و در کنار ترکش پر از تیر نقش بسته شده، سنگنبشته ای یونانی به چشم می خورد که برگردان آن چنین است:

در سال ۱۶۴ و ماه پانیموس Panemos

هیاکینثوس Hyakinthos پسر پانتا اوخوس Pantaukhos

[این پیکره] هراکلس پیروزمند را

برای تندرستی کلئومنس Kleomenes

فرمانروای شهربان نشینهای بالا [برپا ساخت]

در اینجا عکسهایی که ما از این پیکره گرفتیم را به نمایش می گذاریم.

 

پیکره هرکول درست در کنار شاهراه کهن. شاهراهی که بابل و تیسفون را به دشت مادها (ماهیدشت کنونی) از آنجا به بغستان و هگمتانه و از آنجا به ری و سرزمین پهلوانان می پیوست. او بر روی پوست شیر نشسته و به غرب و دشت زیبای فرارود بغستان می نگرد.

 

 

 

زمانی سر این پیکره را دزدیدند و یکبار در آن سالها این پیکره را بدون سر از نزدیک دیده بودم. خوشبختانه سر این پیکره دوباره یافت شد و دوباره آنرا به پیکره هرکول پیوستند.

 

 

 

این هم گرز هرکول:

در بخش دیگر به دیدار نگاره گودرز و مهرداد اشکانی می رویم.

پیوستار بخش پیش

هنگامیکه به سنگی بزرگ که نمای سه مرد اشکانی بر آن تراشیده شده می رسیم سه مرد را بر سه گوشه سنگ می بینیم. یکی از آنها آشکار است که پادشاهی بوده است. آرایش سر و چهره و گونه پوشش این سه تن بویژه پادشاه آشکارا نشان دهنده اشکانی و پارتی بودن آنهاست. 

این سه تن چنان بر روی سه گوشه سنگ نقش شده اند که شاه اشکانی از روبرو ایستاده و به سوی جایگاه مقدس و نیز شاهراه کهن نگریسته و دوتن دیگر در دوسوی او ایستاده اند. شاه اشکانی نواری به دور موهای سرش دیده می شود که از پشت گره خورده و ادامه این نوارها در دوسوی پشت او آویزان شده است. درست همانند سکه های شاهان اشکانی. ریش و آرایش او سراسر با آرایش شاهان بر روی سکه های پارتها همسان است.

پوشش و لباس او آشکار است که اشکانی و ایرانی است. او شلواری چون دیگر نگاره های شاهان و بزرگان اشکانی داشته و کمربندی به دور کمرش دیده می شود. اینکه نمای یک پادشاه اشکانی را در این منطقه و بر روی سنگ تراشیده اند نشانی است بر اهمیت و نامداری بیستون در روزگار خود و با توجه به اینکه از روزگار اشکانیان نگاره های بسیاری در نیمه غربی ایران دیده شده نشان از نگاه ویژه آنها به غرب این سرزمین و بویژه شاهراهی است که پایتخت آنان تیسفون را به زادگاه بومیشان در پرثو پیوند می داد.

پسان تر هنگامیکه به نگاره های روزگار ساسانیان می نگریم درمی یابیم که شلوار و لباس ساسانیان به نیکی از پوشش پارتها الگو برداری شده و این همان الگوی پوشش ایرانیان کهن و آریاییان است که برای اسب سواری مناسب بود. در نگاره های ایرانیان کهن چه مادها در تخت جمشید و چه آثار دیگر آنها شلوار پوشیده و لباس آستین دار کوتاهی که تا بالای زانو را می پوشاند به تن دارند.

شاه اشکانی در این نگاره  کاسه ای در دست دارد و با دست راستش به آتشدانی بخور می دهد که نشان از انجام مراسمی آیینی در پیوند با آیین زرتشت است. شوربختانه آثار فرسایش بر روی نگاره بسیار آشکار است. چرا که بر روی خود آتشدان چند نویسه به زبان و دبیره پارتی دیده می شود که بسیار سخت خوانده می شوند. اما با تلاش بسیاری از پژوهشگران چند نویسه از آن خوانده شده و نشان می دهد که شاه اشکانی « ولخش» (بلاش) پسر «ولخش» (شاهی دیگر از اشکانیان) بوده است.

هنر و شیوه ایرانی بر روی این سنگ سراسر نمایان است دو همراه شاه در دوسوی او و بر دو گوشه دیگر سنگ ایستاده اند و به او می نگرند. دست راست آنان به نشان احترام به سوی شاه بلند شده و دست چپ بر روی خنجری است که به کمر بسته اند. چنین شیوه ای در نمایش را در نگاره های ساسانیان نیز بسیار فراوان می بینیم که نشان از این دارد که نباید پارتها را دست کم بگیریم. تاریخ اشکانیان یکی از زرین ترین دوران نمایش فرهنگ ایرانی است که شوربختانه از آن بسیار کم می دانیم.

 

 

اینهم نمای پشت سنگ که به سوی شمال شرق است و سراسر تخت است.

آنچه که آشکار است این است که در اینجا گنجینه های بسیار گرانبهایی از تاریخ و فرهنگ این سرزمین در همین سنگها و در دل کوه و زمین نهفته است که با یافتن و بازخوانی آنها می توان ابرهای تیره تاریخ این سرزمین و بویژه روزگار اشکانیان را کنار زد و شگفتی های دیگر این سرزمین را دید.

ادامه دارد

پیوستار بخش پیش

پس از دیدار از جایگاه مقدس و آتشگاههای ایرانیان باستان برآن شدیم تا از تندیس بلاش اشکانی دیدن نماییم. از فراز جایگاه سنگی و در ۳۰۰ متری شرق سنگنبشته داریوش و جایگاه به خوبی می توانیم نگاره بزرگ بلاش اشکانی را ببینیم. درست بالای شاهراه کهن و این نشان از آن دارد که این شاهراه باستانی در زمانهای باستان راهی بسیار پررفت و آمد و نامدار بود.

شاهراه کهن شهرهای بابل سلوکیه و نیز تیسفون را به همدان ری و خراسان پیوند می داد. وجود تندیسهای پارتی در غرب ایران و بویژه در پیرامون این شاهراه نشان از جایگاه برجسته غرب ایران در آن روزگاران داشت. از روزگار اشکانیان در بیستون دو نشانه برجسته به یادگار مانده است. پیکره گودرز اشکانی و مهرداد یکم و همچنین پیکره بلاش اشکانی

از آنجا که ما پس از دیدن جایگاه مقدس و بازگشت از آن به دیدار پیکره بلاش اشکانی رفتیم و پس از آن دیگر پیکر گودرز و مهرداد را دیدیم در این بخش عکس های گرفته شده را از این پیکر اشکانیرا به نمایش می گذاریم.

 

نمایی از چشم اندازی که در وسط عکس سنگی که پیکره بلاش اشکانی برآن نقش بسته دیده می شود. از جایگاه مقدس باید پایین آمد و بسوی شمال شرق به راه افتاد تا به این سنگ رسید.

 

در سر راهمان بسوی پیکره بلاش ما سنگهای بزرگ تراش خورده بسیاری را دیدم که نشانی از بزرگی این جایگاه کهن داشت. هنوز نمی دانیم که این سنگها را برای چه کاری تراشیده بودند. برخی از آنها که بسار بزرگند شاید برای کندن پیکره یا نوشته ای بر آن تراشیده بودند و برخی دیگر نیز برای ساختن ساختمانی سترگ

 

 

 

 

در کنار خود پیکره اشکانی نیز سنگی تراشیده بزرگ افتاده که خطهایی بر روی آن به چشم می خورد.

 

چشم انداز دشت زیبای بیستون و شاهراه کهن از کنار پیکره اشکانی

ادامه دارد

 

X
تبلیغات
رایتل
X
تبلیغات
رایتل